پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۷

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت

ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت

بریخت خون دلم ترک چشم تو به خطا

وگر نه دل به جز از عاشقی گناه نداشت

ز سهم تیغ تو از خود گریختم در تو

که غیر سایهٔ لطفت دلم پناه نداشت

رخت چو آینه می‌شد ز آه من در خط

ولی ز ضعف تن من مجال آه نداشت

چو شمع سوزِ دلم پیش جمع روشن کرد

به باد رفت سرش چون زبان نگاه نداشت

دلم ز زلف زنخدان او فرو چه شد

که مست بود و شب تیره فکر چاه نداشت

گرفت ناصر روی زمین به تیغ زبان

چو آفتاب جهانگیر شد، سپاه نداشت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۹عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت
  2. شمارهٔ ۱۵۰شمع‌وار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت
  3. شمارهٔ ۱۵۱چون صبا در کوی تو آشفته بر خواهم گذشت
  4. شمارهٔ ۱۵۲تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت
  5. شمارهٔ ۱۵۳من عاشقم که کعبه نمی‌دانم از کنشت
  6. شمارهٔ ۱۵۴حسنت همه آشوب و جمالت همه آفت
  7. شمارهٔ ۱۵۵اگر دوستان را توان باز یافت
  8. شمارهٔ ۱۵۶سلامی برد چون صبح صبا رفت
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.