پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۴

همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست

نارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست

ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است

بده آن باده که مستم، سر هشیاری نیست

نبود شمع صفت همنفس مجلس خاص

هر که دلسوختهٔ آتشِ بیداری نیست

در مقامی که به شاهان نتوان گفت سخن

زهرهٔ زاری سرگشتهٔ بازاری نیست

دلت آزار دل خسته دلان می‌جوید

در دل سنگ چنین رسم دل‌آزاری نیست

چشم بیمار تو ما را صدقاتی ندهد

تا چه هندوست که او را غم بیماری نیست

گر تو در بوتهٔ حسرت نگدازی ناصر

درم قلب تو را سکهٔ عیاری نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۶بیش از این‌ام سر این خاطر شیدائی نیست
  2. شمارهٔ ۱۴۷چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت
  3. شمارهٔ ۱۴۸زلف که به هر حلقهٔ مشکین هنری داشت
  4. شمارهٔ ۱۴۹عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت
  5. شمارهٔ ۱۵۰شمع‌وار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت
  6. شمارهٔ ۱۵۱چون صبا در کوی تو آشفته بر خواهم گذشت
  7. شمارهٔ ۱۵۲تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت
  8. شمارهٔ ۱۵۳من عاشقم که کعبه نمی‌دانم از کنشت
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.