پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۰

من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست

خود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست

مردم دیده برون می‌کنم از خانهٔ چشم

تا نبیند رخ خوب تو که او محرم نیست

دل سخت تو به هنگام جفا چون سنگ است

این‌قدر هست که در عهد و وفا محکم نیست

دی به زاری ز بتی مهر‌ طلب کردم و گفت

طمع از ما مکن آن چیز که در عالم نیست

گفتم از درد تو شب تا به سحر می‌نالم

گفت: می‌نال که این درد تو را مرهم نیست

چیست ایوان فلک، خانهٔ ماتم زدگان

همه را هست چنین، یا دل ما خرم نیست؟

یک زمان بی می و معشوق نباشی ناصر

چون یقین نیست که در دولت شادی غم نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۲عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیست
  2. شمارهٔ ۱۴۳کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیست
  3. شمارهٔ ۱۴۴همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست
  4. شمارهٔ ۱۴۵مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست
  5. شمارهٔ ۱۴۶بیش از این‌ام سر این خاطر شیدائی نیست
  6. شمارهٔ ۱۴۷چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت
  7. شمارهٔ ۱۴۸زلف که به هر حلقهٔ مشکین هنری داشت
  8. شمارهٔ ۱۴۹عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.