پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۵

شکایت نامه آن روی چون گل بود در دستم

قلم در ناله چون منقار بلبل بود در دستم

سحر زلف تو از روی تصور شانه می کردم

به گردن داشتم زنجیر و سنبل بود در دستم

به بزم می پرستان دوش رفتم همره ساقی

ز شب تا صبحدم جام توکل بود در دستم

چو شبنم باغبان از چشم خود می داد آب من

بسان غنچه گل کیسه پل بود در دستم

به گلشن سیدا قطع نظر می کردم از نرگس

به یاد چشم او تیغ تغافل بود در دستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۷خبر می گوید از راز درون لبهای خاموشم
  2. شمارهٔ ۳۹۸تا گرفتم خو به سحر نرگسش جادو شدم
  3. شمارهٔ ۳۹۹از سر کوی تو با صد حسرت ای گل می روم
  4. شمارهٔ ۴۰۰گر به کف مانند گل مشت زری می داشتم
  5. شمارهٔ ۴۰۱صبا از خنده آن گل حدیثی گفت در گوشم
  6. شمارهٔ ۴۰۲در دل امشب شورشی چون صبح محشر داشتیم
  7. شمارهٔ ۴۰۳از عدم جسم خراب و رنگ زرد آورده ام
  8. شمارهٔ ۴۰۴بی خود شدم از زلف دو تا کام گرفتم
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.