پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۴

می کنم چون شمع بهر سوختن امداد خویش

چند سازم تکیه بر دیوار بی بنیاد خویش

ناله من خنده کبک است در کهسارها

می دهم منبعد سنگ سرمه بر فریاد خویش

پنجه هر شب می زنم بر روی طفل آرزو

می کنم روشن چراغ سیلی استاد خویش

بیستون را صورت شیرین ز جا برداشته

سنگ بر سر می زنم بر ماتم فرهاد خویش

حاصل سرگشتگان جز دست بر هم سوده نیست

آسیا دربار کلفت باشد از ایجاد خویش

مرغ بی بالم ز من اقبال آزادی خطاست

کرده ام بیعت به دام ودانه صیاد خویش

تیره بختی در بغل دارد دل صاف مرا

در نمد پیچیده ام آئینه فولاد خویش

سیدا از هستی خود آنقدر رم کرده ام

سر به صحرا می زنم روزی که سازم یاد خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۶زین گلستان سرو قدی را نکردم رام خویش
  2. شمارهٔ ۳۳۷فگنده بر دلم عمریست مهر آن جبین آتش
  3. شمارهٔ ۳۳۸تا چو پروانه کشم شمع تو را در بر خویش
  4. شمارهٔ ۳۳۹بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویش
  5. شمارهٔ ۳۴۰تو و بدمستی و عاشق کشی و خنجر خویش
  6. شمارهٔ ۳۴۱تا تو آلوده به خون ساخته‌ای خنجر خویش
  7. شمارهٔ ۳۴۲روز محشر بزم دست سوی افسر خویش
  8. شمارهٔ ۳۴۳تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویش
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.