پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۲

پیر گشتیم ز غم یاد جوان ما را بس

دیدن تیر در آغوش کمان ما را بس

قرص خورشید به عیسی نفسان ارزانی

زیر گردون چو مه نو لب نان ما را بس

کار ما نیست در این باغ چو گل خندیدن

آنکه چون غنچه کرم کرد دهان ما را بس

صحبت خم به صراحی و قدح باد عزیز

دیدن روی بزرگان جهان ما را بس

کمر و تاج بود را تبه موج و حباب

کلهی بر سرو مویی به میان ما را بس

چمن از سردیی دی خانه غارت زده شد

گل اگر نیست تماشای خزان ما را بس

آنکه چون تیر ز دلها گذرد مژگانش

خویش را گر دهد از دور نشان ما را بس

از خدا جز سخن نرم نداریم طلب

شمعان شعله آتش به زبان ما را بس

ما چه باشیم که ره در حرم دل یابیم

گر بود جا به صف بی خبران ما را بس

سیدا از سفر عمر کسی آگه نیست

به شتاب آمدن آب روان ما را بس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۴می کنم چون شمع بهر سوختن امداد خویش
  2. شمارهٔ ۳۳۵با که روشن سازم احوال دل افگار خویش
  3. شمارهٔ ۳۳۶زین گلستان سرو قدی را نکردم رام خویش
  4. شمارهٔ ۳۳۷فگنده بر دلم عمریست مهر آن جبین آتش
  5. شمارهٔ ۳۳۸تا چو پروانه کشم شمع تو را در بر خویش
  6. شمارهٔ ۳۳۹بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویش
  7. شمارهٔ ۳۴۰تو و بدمستی و عاشق کشی و خنجر خویش
  8. شمارهٔ ۳۴۱تا تو آلوده به خون ساخته‌ای خنجر خویش
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.