پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۹

با من ز عرضحال زبان در دهان نماند

اکنون ز حال خویش چگویم سخن نماند

گوهر ز بحر و لعل ز کان شکوه می کنند

آسوده خاطری به کسی در وطن نماند

با کهربا رجوع کنند اهل روزگار

امرو آبرو به عقیق یمن نماند

آورده رو به ابر ز بی شبنمی چمن

رنگ حیا به روی گل یاسمن نماند

پروانه یی که رقص رود گرد شمع کو

روشندلی که گرم کند انجمن نماند

از چشم نوخطان نگه دلبری رمید

از بوی مشک اثر به غزال ختن نماند

گشتیم پیر و رفت ز سر عقل و هوش ما

فصل خزان رسید و کسی در چمن نماند

از دست روزگار زدیم چاک جیب خویش

بر دوش من چو یوسف گل پیرهن نماند

مانند کلک مو شدم ای سیدا خموش

چون خامه شکسته مجال سخن نماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۱سرمه در چشمی نمی بینم که خاموشم کند
  2. شمارهٔ ۲۹۲نام و نشان به دهر ز اهل کرم نماند
  3. شمارهٔ ۲۹۳در عهد ما رواج به اهل هنر نماند
  4. شمارهٔ ۲۹۴با یار و دوست شیوه عهد و وفا نماند
  5. شمارهٔ ۲۹۵تا مرا بر سر کلاه در آستینم کرده‌اند
  6. شمارهٔ ۲۹۶تهیدستی چو روی آورد طالع واژگون افتد
  7. شمارهٔ ۲۹۷ترک هستی سالکان در زیر گردن کرده اند
  8. شمارهٔ ۲۹۸ماه رخسار تو امشب شمع بزم ناله بود
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.