پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۳

مبادا کار من با چشمت ای مژگان خدنگ افتد

گرفتار تو هر کس گشت در قید فرنگ افتد

ز من کرداست سنگ سرمه رو گردان نگاهت را

الهی خاک گردد سرمه و آتش به سنگ افتد

رفیق از کف مده خواهی که در منزل بری خود را

شود سنگ سر ره چون عصا از دست لنگ افتد

لبالب می شود از شیر ماهی دام تن پرور

به کام ناتوانان اره پشت نهنگ افتد

نباشد روزیی جز پاره دل غنچه گل را

خورد خون هر که را همت وسیع و دست تنگ افتد

من آن مجنون بدبختم که از صحرا به شهر آیم

شود اطفال هم دیوانه و قحطی به سنگ افتد

به دشمن سیدا بگذار تیغ پیشدستی را

سر خود می خورد چون خار هر کس تیز چنگ افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۵در گلستان سایه تازان قامت رعنا فتاد
  2. شمارهٔ ۱۸۶جلوه گر روزی که در گشن قد او می شود
  3. شمارهٔ ۱۸۷چو بهر پرسشم آن شهسوار می آید
  4. شمارهٔ ۱۸۸نگار من به دم چون مسیح می آید
  5. شمارهٔ ۱۸۹شمع با آتش مدارا تا قیامت می کند
  6. شمارهٔ ۱۹۰شمع ها جمله به فانوس وطن ساخته اند
  7. شمارهٔ ۱۹۱شمع بزمم از تماشای تو شاخ گل شود
  8. شمارهٔ ۱۹۲دیده چرخ به ظالم نگران خواهد بود
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.