پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۲

خون دل از دیده ام روزی که سر بیرون کند

شهر را گرداب سازد دشت را جیحون کند

ریشه زلف پریشانی بود نخل وجود

آدمی از ساده لوحی شکوه از گردون کند

می کشد رخت خود از گلشن در آغوش قفس

ز درون بیضه هر مرغی که سر بیرون کند

روی زرد خویش می مالد به هر در آفتاب

تا رخ خود از کدامین آستان گلگون کند

معنی برجسته یی چون سرو می باید بلند

ور نه هر کس می تواند مصرع موزون کند

خویش را بیرون کند از افلاک حکمت ها به بین

باده چون از خم برآید کار افلاطون کند

غمزه شوخت نمی ترسد ز روز انتقام

چند دلها آب گرداند جگرها خون کند

خوبرویان را به یکجا جمع کردن مشکل است

با چنین قوم پریشان کس چه سازد چون کند

می پرد مژگان ز چشم سیدا چون پر کاه

تا نظر بازی به آن رخسار گندمگون کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۴چو تیغ در کمر آن رشک آفتاب کند
  2. شمارهٔ ۱۸۵در گلستان سایه تازان قامت رعنا فتاد
  3. شمارهٔ ۱۸۶جلوه گر روزی که در گشن قد او می شود
  4. شمارهٔ ۱۸۷چو بهر پرسشم آن شهسوار می آید
  5. شمارهٔ ۱۸۸نگار من به دم چون مسیح می آید
  6. شمارهٔ ۱۸۹شمع با آتش مدارا تا قیامت می کند
  7. شمارهٔ ۱۹۰شمع ها جمله به فانوس وطن ساخته اند
  8. شمارهٔ ۱۹۱شمع بزمم از تماشای تو شاخ گل شود
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.