پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۰

خلوتسرای رضوان کاشانه تو باشد

سوی بهشت راهی از خانه تو باشد

از مه گرفته شمعی گردد به گرد کویت

شب تا به روز خورشید پروانه تو باشد

فرهاد و بیستونش سنگی به دست طفلی

موسی و کوه طورش دیوانه تو باشد

هرگز لبی ندیدم خالی ز گفتگویت

هر جا که می نهم گوش افسانه تو باشد

هر ذره را به خورشید امروز آشنائیست

در زیر آسمان کیست بیگانه تو باشد

سرچشمه دهانت گرداب بحر رحمت

از آب مغفرت پر پیمانه تو باشد

دیوار را به مژگان تا حشر می تراشم

بینم چو صورتی را در خانه تو باشد

چون سیدا نه افلاک هستند خوشه چینت

چون دام چشم عالم بر دانه تو باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۲روزی که دام زلف تو در تاب می شود
  2. شمارهٔ ۱۷۳چو تیغ بر کمر آن باده نوش می آید
  3. شمارهٔ ۱۷۴شبی که بر سرم آن سبزپوش می آید
  4. شمارهٔ ۱۷۵در گلستان بی‌تو اشک از چشم بلبل می‌چکد
  5. شمارهٔ ۱۷۶بر سرم روزی که از زلف تو سودا گل کند
  6. شمارهٔ ۱۷۷به سیر گل مگر آن شوخ گلگون پوش می آید
  7. شمارهٔ ۱۷۸مرغ بی بال و پری دیدم دلم آمد به یاد
  8. شمارهٔ ۱۷۹غنچه ام آخر چو گل کام به عریانی بود
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.