پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۱۱

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو «فراق فراق»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»

که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد

فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!

چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های‌هوی تو در جوّ لامکان باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۱۳بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
  2. غزل شمارهٔ ۹۱۴ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
  3. غزل شمارهٔ ۹۱۵بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید
  4. غزل شمارهٔ ۹۱۶درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
  5. غزل شمارهٔ ۹۱۷به یارکان صفا جز می صفا مدهید
  6. غزل شمارهٔ ۹۱۸چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
  7. غزل شمارهٔ ۹۱۹ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
  8. غزل شمارهٔ ۹۲۰کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.