پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۹۵

دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظر

چشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر

گرچه عالم را بچشم دوست بیند دیده لیک

از بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر

دل بسان کوی سرگردان و غافل زان که او

وز خم چوگان زلف دوست باشد مستقر

نیست بیرون از خم چوگان زلفش یکزمان

دل که چون گوئی همیگردد در این میدان پسر

من نمیدان که عالم چیست یا خود کیست این

عقل و نفس و جسم و چرخش خوانی و شمس و قمر

با همه سرگشتگی و جنبش و نور و صفات

بیخبر گردون و ز گردون ماه از هر خور ز خور

ایدل ار خواهی بببینی دلبران را عیان

پاک و صافی ساز خود را آنگهی در خود نگر

در صفای خویشتن باید رخ دلدار دید

زانکه تو آیینه و دوست در تو جلوه گر

چونکه مطلوب تو از تو نیست بیرون بعد ازین

مغربی در خویشتن باید ترا کردن سفر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۷میفرستد هر زمانی دوست پیغامی دگر
  2. شمارهٔ ۹۸اندر آمد ز در خلوت ما یار سحر
  3. شمارهٔ ۹۹ای آخر هر اول و ای اول هر آخر
  4. شمارهٔ ۱۰۰نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیدار
  5. شمارهٔ ۱۰۱نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناس
  6. شمارهٔ ۱۰۲میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس
  7. شمارهٔ ۱۰۳طریق مدرسه و رسم خانقاه مپرس
  8. شمارهٔ ۱۰۴دلا گر دیده ای داری بیا بگشا بدیدارش
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.