پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳

با منست آنکس که بودم طالب او با منست

هم تنم را جان شیرین است و هم جانرا تن است

از برای او همی کردم کنار از ما و من

باز دیدم آخر الامرش که او ما و من است

آنچه می پنداشتم کاغیار بود او یار بود

وآنچه گلخن مینمود اکنون بدیدم گلشن است

از صفای چهره از خلوت جان صفاست

وز فروغ نور روش خانه دل روشن است

همچنان کاو در دل مسکین ما دارد وطن

زلف مشکینش دل مسکین ما را مسکن است

در شب تاریک مویش مهر رویش رهنماست

کاروان چشم و دارا گرچه چشمش روشن است

سر برآورد از گریبان جهان چون آفتاب

یوسف حسنش از آن کاو را جهان پیراهنت

دست در دامان وصل او زدم لیکن چو نیک

دیده بگشودم بدیدم دست او در دامن است

چون نباید آفتاب مشرقی در مغربی

چونکه او را در درون دل هزاران روزنست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافت
  2. شمارهٔ ۴۶نهان پیر تو خویش آفتاب رخت
  3. شمارهٔ ۴۷دل شد اندر پیچ و تاب حلقه گیسوی اوست
  4. شمارهٔ ۴۸ریخت خونم که این شراب من است
  5. شمارهٔ ۴۹آنکس که دیده در طلب او مسافر است
  6. شمارهٔ ۵۰این جوش که از میکده برخاست چه جوش است
  7. شمارهٔ ۵۱آنچه جان گفت به دل باز نمی‌یارم گفت
  8. شمارهٔ ۵۲این کرد پریچهره ندانم که چه کرد است
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.