پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹

آنکس که دیده در طلب او مسافر است

عمریست تا که در دل و جانم مسافر است

وانکس که دید روی بتان حسن روی اوست

در حسن روی خویش بهردیده ناظر است

دل را بسحر غمزه خوبان همی برد

آن غمزه را نگر که زهی غمزه و ساحر است

از چشم او مپرس که ترکیست جنگجوی

از زلف او مگوی که هندوی کافر است

گفتم که مگر ذاکرم آن دوست را بخود

خود راست کز زبان من آندوست ذاکر است

غایب نباش یک نفس از دوست زانکه دوست

در غیبت و حضور تو پیوسته حاضر است

حسن وی است آنکه مرا ورانه اوّلست

عشق من است آنکه مرا ورانه آخر است

کز فنون عشوه گری ماهر است دوست

دل از فنون عشوه گری سخت ماهر است

ایمغربی نو دیده بدست آر زانکه دوست

چون آفتاب در رخ هر ذره ظاهر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱آنچه جان گفت به دل باز نمی‌یارم گفت
  2. شمارهٔ ۵۲این کرد پریچهره ندانم که چه کرد است
  3. شمارهٔ ۵۳بیار ساقی باقی بریز بر من حادث
  4. شمارهٔ ۵۴چو بحر نامتناهیست دایما موّاج
  5. شمارهٔ ۵۵سحرگهی که موذن بفالق الاصباح
  6. شمارهٔ ۵۶صبح ظهور دم زد و عالم پدید شد
  7. شمارهٔ ۵۷گوهری از موج بحر بیکران آمد پدید
  8. شمارهٔ ۵۸از جنبش بحر قدم برخاست موجی بی عدد
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.