پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵

بیدل و دلدار نتوانم نشست

بیجمال یار نتوانم نشست

صحبت یارم چه می آید بدست

پیش با اغیار نتوانم نشست

ساقیم چون چشم مست او بود

یک زمان هشیار نتوانم نشست

چون بت و زنّار، زلف روی اوست

بی بت و زنّار نتوانم نشست

بس امید وعده دیدار گل

بیش از این با خار نتوانم نشست

بلبل آسا در گلستان رخش

یکدم از گفتار نتوانم نشست

یار باز آمد ببازار ظهور

گفت بی بازار نتوانم نشست

زانکه در خلوتسرای خویشتن

بی الوالابصار نتوانم نشست

چون هزاران کار دارد هر زمان

یکزمان بیکار نتوانم نشست

برفکندم پرده از رخسار خویش

پرده بر رخسار نتوانم نشست

مغربی را گفت، بنگر بر رخم

زانکه بی نظاره نتوانم نشست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷صفا و روشنی کاندرون خانه ماست
  2. شمارهٔ ۳۸آنچه کفر است بر خلق، بر ما دین است
  3. شمارهٔ ۳۹هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است
  4. شمارهٔ ۴۰گذشت عهد نبوت و رسید دور ولایت
  5. شمارهٔ ۴۱مرا دلیست کا او را نه انتهاست و نه غایت
  6. شمارهٔ ۴۲چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراست
  7. شمارهٔ ۴۳با منست آنکس که بودم طالب او با منست
  8. شمارهٔ ۴۴آنکه او در هر لباسی شد عیان پیداست کیست
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.