پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۰

گفتمش خواهم که بینم مر ترا ای نازنین

گفت اگر خواهی مرا بینی برو خود را ببین

گفتمش با تو نشستن آرزو دارد دلم

گفت اگر این آرزو باشد ترا با خود نشین

گفتمش بی پرده با تو گر سخن گویم رواست

گفت در پرده نشاید گفت باما بیش از این

گفتمش از کفر و دین اندیشه دارم گفت رو

در جهان باید زدن اندیشه را از کفر و دین

گفتمش گفتی که آدم جمع کل عالم است

گفت آدم عالم است و جمع رب العالمین

گفتمش کان نقش گوئی در مثال نقش نیست

گفت ظاهر شد ز نقش خویشتن نقش آفرین

گفتمش با تو حدیثی گفت خواهم بی‌گمان

گفت هر‌چه بیگمان گوئی بود بی‌شک یقین

گفتمش من هم توام هم جمله تو خندید گفت

بر تو و بر دیدنت بادا هزاران آفرین

گفتمش گر آفتا مشرقی جویم نشان

گفت از وی سایه باقی است ابر روی زمین

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۲هیچکسی به خویشتن ره نبرد به سوی او
  2. شمارهٔ ۱۵۳آنکه عمری در پی او می‌دویدم سو‌ به سو
  3. شمارهٔ ۱۵۴صفت و شکل و دهانش بزبان هیچ مگو
  4. شمارهٔ ۱۵۵عشق من حسن ترا درخور اگر هست بگو
  5. شمارهٔ ۱۵۶بیا دلا به کجا خورده‌ای شراب بگو
  6. شمارهٔ ۱۵۷آن مرغ بلند آشیانه
  7. شمارهٔ ۱۵۸آن که خود را مینماید در رخ خوبان چو ماه
  8. شمارهٔ ۱۵۹لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است و هم باده
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.