پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۷۴

شبی بودم چو مه پهلوی خورشید

نهادم روی دل بر روی خورشید

مه و خورشید دیدم روی در روی

ندیدم جز قمر در کوی خورشید

فتادم در خم چوگان زلفش

همی رفتم بسر چون گوی خورشید

رسیدم در مقام قاب قوسین

نمود از ماه نو بر روی خورشید

در آن شب اجتماع مهر و مه بود

زحل پرتاب چون گیسوی خورشید

چو ترک روز برقع را برافکند

شب تاریک شد هندوی خورشید

فرو پوشید چشم جمله را نور

که تا هر کس نه بیند روی خورشید

کمان چرخ نرم از آفتاب است

ندارد هیچکس تا بوی خورشید

سحرگه چون برآمد خسرو چرخ

جهان پرشد زهای و هوی خورشید

ز مشرق تا به مغرب زوانا الشمس

که یکتایست دایم خوی خورشید

چمن شد آسمان گلها ستاره

ز باغ عرش آمد بوی خورشید

بمه رویان نظر کردم بپا کی

بدیدم طلعت دلجوی خورشید

بذلت برد کوهی قرص مه را

چو دعواهاست اندر طوی خورشید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۶اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌اند
  2. شمارهٔ ۷۷عارفانی که با خدا باشند
  3. شمارهٔ ۷۸تا غمزه شوخ تو بما جنگ برآورد
  4. شمارهٔ ۷۹واجب و ممکن بهم پیوسته اند
  5. شمارهٔ ۸۰چشم نیرنگ باز پی مرود
  6. شمارهٔ ۸۱بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد
  7. شمارهٔ ۸۲خوش حال آن کسانی کز دام تن رهیدند
  8. شمارهٔ ۸۳چشمم از جور یار می گرید
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.