پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۷۵

چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود

در این آئینه حق دیدار بنمود

نباشد غیر حق آئینه حق

که جز او چیز دیگر نیست موجود

بذات خویش دارد عشق بازی

ایاز آمد دراینجا سر محمود

وجود ار عابد و معبود باشد

دل ما عابد و دلدار معبود

همه ذرات درجان در سجودند

چو آن خورشید جانها هست مسجود

چو شیطان هر که خود را غره می دید

بلعنت در فتاد و گشت مردود

بر آند آفتابی در دل شب

چو زلف از روی خود آن ماه بگشود

جمال خویشتن بنمود و می گفت

به بین ما را بچشم ما عیان زود

اگر حق را نه بینی درمحمد (ص)

محمد من رانی از چه فرمود

انا الحق جمله ذرات گفتند

که او در جان اشیا جان جان بود

مراد جان انسان جز خدا نیست

ز وصل حق رسیده او بمقصود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۷عارفانی که با خدا باشند
  2. شمارهٔ ۷۸تا غمزه شوخ تو بما جنگ برآورد
  3. شمارهٔ ۷۹واجب و ممکن بهم پیوسته اند
  4. شمارهٔ ۸۰چشم نیرنگ باز پی مرود
  5. شمارهٔ ۸۱بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد
  6. شمارهٔ ۸۲خوش حال آن کسانی کز دام تن رهیدند
  7. شمارهٔ ۸۳چشمم از جور یار می گرید
  8. شمارهٔ ۸۴به قامت گلرخان سرو روانند
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.