پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱

بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد

ز آفتاب رخت هر دو کون پیدا شد

بهر چه کرد نظر دوست غیر خویش ندید

بحسن خویش از این روی یار شیدا شد

در آن مقام که معلوم علم و عالم اوست

صفات ذات شده ذات عین اسما شد

بیک نظر که خدا کرد از سر قدرت

زمین و انجم وخورشید ومه هویدا شد

بدانکه علت غائی است آدم خاکی

از آن به معرفت کردگار دانا شد

بغیر هستی حق هیچ روی ننماید

تو را که دیده دل روشن و مصفا شد

دل شکسته کوهی بیاد آن دلدار

زهر دو کون چو خورشید پاک و یکتا شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۳چشمم از جور یار می گرید
  2. شمارهٔ ۸۴به قامت گلرخان سرو روانند
  3. شمارهٔ ۸۵دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید
  4. شمارهٔ ۸۶ز رویت ماه تابان آفریدند
  5. شمارهٔ ۸۷صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود
  6. شمارهٔ ۸۸هر که را زلف چو زنجیر تو دیوانه کند
  7. شمارهٔ ۸۹وحدت چو احد نمود واحد
  8. شمارهٔ ۹۰عقل کل در کُنه ادراک تو ره گم می‌کند
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.