پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۸۷

صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود

گلبانگ میزنند که هستیم در شهود

ممکن بوقت هستی خود واجب الوجود

آری بود چو هستی او هست در وجود

عاشق شد ار بحسن خود از روی دلبران

خود را مگر بدیده خود باز می نمود

اجیب گفت حضرت و آنگاه آفرید

از جان جمله نعره بر آورد در شهود

آتش زد آفتاب جمالش بچشم ما

اعیان ممکنات برفتند همچو دود

کوهی بدید پرتو انوار آن جمال

او را چو جذبهای خداوند در ربود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۹وحدت چو احد نمود واحد
  2. شمارهٔ ۹۰عقل کل در کُنه ادراک تو ره گم می‌کند
  3. شمارهٔ ۹۱بذات آنکه ما را جسم و جان داد
  4. شمارهٔ ۹۲سرو گل چهره اگر بند قبا بگشاید
  5. شمارهٔ ۹۳صفا در خانه دل را که یار صاف می‌آید
  6. شمارهٔ ۹۴هر که شهوت بکشد روح مجرد باشد
  7. شمارهٔ ۹۵از جیب عدم وجود سر زد
  8. شمارهٔ ۹۶سحر که بوی گل کز جانب گلزار میآید
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.