پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۸۶

ز رویت ماه تابان آفریدند

دلمرا چرخ گردان آفریدند

چو لعلت از تبسم نکته ای گفت

از آن لب جوهرجان آفریدند

ز خاک کوی او گردی چو برخاست

بهشت و حور و رضوان آفریدند

ز زلف وروی تو بردند بوئی

به جنت صد گلستان آفریدند

لعا بی از لبت بر خاک انداخت

بغربت آب حیوان آفریدند

مه رویت ز شام زلف بنمود

سحر خورشید رخشان آفریدند

چو ختم آفرینش آدمی بود

به آخر نوع انسان آفریدند

ز عکس دانه خال سیاهت

به هفتم چرخ کیوان آفریدند

چو از سیب زنخ زلفت برآمد

ز حیرت گوی و چوگان آفریدند

بحیرانی چو وی را میتوان دید

مرا زین روی حیران آفریدند

چو روحم یوسف مصر دل آمد

تنم را چاه زندان آفریدند

زلیخا نفس و یوسف روح قدسی

خرد را پیر کنعان آفریدند

مجو شادی دلا در خانه دهر

جهان را بیت احزان آفریدند

چو مه را از برای گلشن وصل

مرا باچشم گریان آفریدند

به پیش شمع روی ماه شبگرد

مرا گریان و بریان آفریدند

ز خار هجر چون بگریستم خون

ز خون گل های خندان آفریدند

پری رویا تو را چون روح قدسی

ز چشم خلق پنهان آفریدند

ز اشک سرخ کوهی و لب یار

به کان لعل بدخشان آفریدند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۸هر که را زلف چو زنجیر تو دیوانه کند
  2. شمارهٔ ۸۹وحدت چو احد نمود واحد
  3. شمارهٔ ۹۰عقل کل در کُنه ادراک تو ره گم می‌کند
  4. شمارهٔ ۹۱بذات آنکه ما را جسم و جان داد
  5. شمارهٔ ۹۲سرو گل چهره اگر بند قبا بگشاید
  6. شمارهٔ ۹۳صفا در خانه دل را که یار صاف می‌آید
  7. شمارهٔ ۹۴هر که شهوت بکشد روح مجرد باشد
  8. شمارهٔ ۹۵از جیب عدم وجود سر زد
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.