پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۸۵

دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید

درد هجران من از درد بدرمان نرسید

سالها در ره مقصود بسر میرفتیم

عمرم آخر شد و این راه بپایان نرسید

غرقه بحر تحیر دل من با لب خشک

در عطش هر دو بسر چشمه حیوان نرسید

گریه چشم من از ابر گهر بار گذشت

مرهم ریش دلم زان لب خندان نرسید

خار خوردیم و همه خون جگر پالودیم

هیچ بوئی بشامم ز گلستان نرسید

این همه گریه و زاری که تو کردی کوهی

هیچ رحمی بتو از حضرت رحمان نرسید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۷صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود
  2. شمارهٔ ۸۸هر که را زلف چو زنجیر تو دیوانه کند
  3. شمارهٔ ۸۹وحدت چو احد نمود واحد
  4. شمارهٔ ۹۰عقل کل در کُنه ادراک تو ره گم می‌کند
  5. شمارهٔ ۹۱بذات آنکه ما را جسم و جان داد
  6. شمارهٔ ۹۲سرو گل چهره اگر بند قبا بگشاید
  7. شمارهٔ ۹۳صفا در خانه دل را که یار صاف می‌آید
  8. شمارهٔ ۹۴هر که شهوت بکشد روح مجرد باشد
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.