پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۹۰

عقل کل در کُنه ادراک تو ره گم می‌کند

گر به سویت رهنمایی‌های مردم می‌کند

تا نبخشد حق به لطف خود کسی را چاره نیست

گرچه بر امت رسول او ترحم می‌کند

اول آمرزید آدم را و آنگه آفرید

رحمتش عام است بر مردم تقدّم می‌کند

می‌نماید روی چون گل باز در صحن چمن

بلبل روحم به وصل گل ترنم می‌کند

لطف او بر ظالمان رحمی نکرد از وصل خویش

می‌دهد تصدیع خود هر کو تظلم می‌کند

تا ننوشم دانهٔ آدم‌فریب از قول دیو

سینه را زین غم دلم صد چاک گندم می‌کند

بر براق دلم نشینم کو به هنگام عروج

چار عنصر نه فلک در زیر یک سم می‌کند

کوزه گردیدیم شخصی را که از چرخ او مدام

کاسه می‌سازد سر و از جسم‌ها خُم می‌کند

هر که را یکسان نماید قهر و لطف ذالمنن

همچو کوهی در بلای حق تنعم می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۲سرو گل چهره اگر بند قبا بگشاید
  2. شمارهٔ ۹۳صفا در خانه دل را که یار صاف می‌آید
  3. شمارهٔ ۹۴هر که شهوت بکشد روح مجرد باشد
  4. شمارهٔ ۹۵از جیب عدم وجود سر زد
  5. شمارهٔ ۹۶سحر که بوی گل کز جانب گلزار میآید
  6. شمارهٔ ۹۷بیاد لعل تو خون دلم شراب شود
  7. شمارهٔ ۹۸آن جگر گوشه دل از ما به لب میگون برد
  8. شمارهٔ ۹۹از لعل یار باده ما خوشگوار شد
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.