پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۹۸

آن جگر گوشه دل از ما به لب میگون برد

رونق باغ و چمن را به رخِ گلگون برد

لب او باده ز خون دل ما می‌نوشد

چشم آن شوخ کباب از جگر پر خون برد

غیر حق هیچکسی چون نبرد دل از دست

دل خود ذات خداوند جهان بیچون برد

چارچوب تنم از آتش دل پاک بسوخت

تا از این شش جهتم بخت مرا بیرون برد

برده بود او ز ازل جان و دل مشتاقان

نتوان گفت که این حضرت او اکنون برد

در خم زلف تو پیوسته به خلوت بنشست

کوهی از هر دو جهان با دل خود یکسون برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۰عدم ضد وجود آمد به بینید
  2. شمارهٔ ۱۰۱ترک عشق رخ زیبا پسران نتوان کرد
  3. شمارهٔ ۱۰۲در عدم پیوست اظهار وجود
  4. شمارهٔ ۱۰۳ایدل عدم تملیک در سلک وجود آمد
  5. شمارهٔ ۱۰۴بط حرصم بمرد و بلبلان شد
  6. شمارهٔ ۱۰۵ماه روی تو مرا نور بصر میگردد
  7. شمارهٔ ۱۰۶بفضل صانع کون فیکون شدم موجود
  8. شمارهٔ ۱۰۷صبا که شام و سحر مشکبار می آید
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.