پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱

ترک عشق رخ زیبا پسران نتوان کرد

جز حدیث لب شکر دهنان نتوان کرد

نقد این عمر گرانمایه که جان جوهر اوست

غیر صرف قدم سیم‌بران نتوان کرد

تا چو موئی نشود در غم آن موی میان

چون گهر دست در آن موی میان نتوان کرد

عاشق است آن بت عیار به صدق از همه رو

دیگران را به رخ خود نگران نتوان کرد

کوهیا لعل بتان خون جگر می‌نوشد

این سخن در نظر بی جگران نتوان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۳ایدل عدم تملیک در سلک وجود آمد
  2. شمارهٔ ۱۰۴بط حرصم بمرد و بلبلان شد
  3. شمارهٔ ۱۰۵ماه روی تو مرا نور بصر میگردد
  4. شمارهٔ ۱۰۶بفضل صانع کون فیکون شدم موجود
  5. شمارهٔ ۱۰۷صبا که شام و سحر مشکبار می آید
  6. شمارهٔ ۱۰۸بوسه می خواهم و لعلت چو شکر میخندد
  7. شمارهٔ ۱۰۹زلف تو شب بدیده دیدار در رود
  8. شمارهٔ ۱۱۰یحبهم و یحبونه چرا فرمود
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.