پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴

بط حرصم بمرد و بلبلان شد

خروس شهوتم باز جنان شد

ز زاغ امنیت در خوف بودم

بگشتم زاغ و خوفم در امان شد

پر از طاوس مال و جاه کندم

چو عیسی جان من بر آسمان شد

بدانکه چارمرغ این چار طبع است

که اندر چار طبع ارکان عیان شد

ز خون و بلغم و صفرا و سودا

شتا صیف و بهار آمد خزان شد

بسیط روح را اینها نباشند

مرکب داند این کزخاکدان شد

ز طبع تن چو کوهی شست دل پاک

بدریای محیط بیکران شد

دل که وصف دهان او گوید

در دهان از زبان او گوید

هر چه از قاب گوید و قوسین

از خم ابروان او گوید

گر کند شرح روح سالک را

هم ز قدر روان او گوید

رمز خیر الامور او سطها

جان من از میان او گوید

بر سر سرو جسم بلبل روح

قصه گلستان او گوید

کوهی خسته هر سحر غم دل

با سگ آستان او گوید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۶بفضل صانع کون فیکون شدم موجود
  2. شمارهٔ ۱۰۷صبا که شام و سحر مشکبار می آید
  3. شمارهٔ ۱۰۸بوسه می خواهم و لعلت چو شکر میخندد
  4. شمارهٔ ۱۰۹زلف تو شب بدیده دیدار در رود
  5. شمارهٔ ۱۱۰یحبهم و یحبونه چرا فرمود
  6. شمارهٔ ۱۱۱شمع روی تو دلمرا چو بجان میسوزد
  7. شمارهٔ ۱۱۲عارفان میخانه را فردوس اعلی گفته اند
  8. شمارهٔ ۱۱۳دمید صبح سعادت بطالع مسعود
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.