پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۱

شمع روی تو دلمرا چو بجان میسوزد

آفتاب از دم آتش نفسان می سوزد

بحر از کریه ما در بصدف کرد آورد

لعل از یاد لبت در دل کان می سوزد

کام دل هیچکس از لعل تو هرگز نگرفت

نام آن لب همه را کام و زبان می سوزد

عکس خورشید رخش در دل دریا افتاد

از حرارت جگر آب روان می سوزد

پیش رخسار تو ای شمع سراپرده جان

همچو پروانه بیکدم دو جهان می سوزد

آتش روی تو تنها نه دل گل را سوخت

جان بلبل ز غمت نعره زنان می سوزد

گرچه رخسار تو در سنگ چو آتش جا کرد

تا نگویند که او چون دیگران می سوزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۳دمید صبح سعادت بطالع مسعود
  2. شمارهٔ ۱۱۴حبذا مستی که در میخانه ساغر میکشد
  3. شمارهٔ ۱۱۵در شام صبح صادق دیدم که سر بر آورد
  4. شمارهٔ ۱۱۶آن جام جهان جهان نماید
  5. شمارهٔ ۱۱۷صبح صادق حجاب صانع شد
  6. شمارهٔ ۱۱۸دل دهان در دهان او دارد
  7. شمارهٔ ۱۱۹سرو از قد تو در باغ گل اندام آمد
  8. شمارهٔ ۱۲۰دل که با درد غم عشق تو محرم گردد
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.