پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۹۷

بیاد لعل تو خون دلم شراب شود

چو باده چشم تو نو شد جگر کباب شود

ز خوندل که دو چشم تو باده می نوشد

فغان و ناله ز خون چون نی و رباب شود

در آن شبی که شراب از لب حبیب خورم

ز عکس ساعد او ساغر آفتاب شود

ز نور طلعت او سوخت هر چه موجود است

بغیر زلف که بر روی او نقاب شود

چو هر چه هست همه اوست ظاهرو باطن

بیا بگو که برای چه در حجاب شود

به بین بآدم خاکی که هست گرد آلود

به بین که آینه ذات او تراب شود

بعالم جبروت است جان کوهی محو

چو دید خانه تن عاقبت خراب شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۹از لعل یار باده ما خوشگوار شد
  2. شمارهٔ ۱۰۰عدم ضد وجود آمد به بینید
  3. شمارهٔ ۱۰۱ترک عشق رخ زیبا پسران نتوان کرد
  4. شمارهٔ ۱۰۲در عدم پیوست اظهار وجود
  5. شمارهٔ ۱۰۳ایدل عدم تملیک در سلک وجود آمد
  6. شمارهٔ ۱۰۴بط حرصم بمرد و بلبلان شد
  7. شمارهٔ ۱۰۵ماه روی تو مرا نور بصر میگردد
  8. شمارهٔ ۱۰۶بفضل صانع کون فیکون شدم موجود
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.