پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۷۶

اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌اند

در میان جان شیرین جان جان را دیده‌اند

دیده‌اند در ذره خورشیدی که لاشرقی بود

در دل یک قطره بحر بیکران را دیده‌اند

گرچه مخلوقند ایشان را وجود خویش بود

هم به چشم ذات خلّاق جهان را دیده‌اند

آفرین بر خرده‌بینانی که پیدا و نهان

ذره بر خورشید رویش آن دهان را دیده‌اند

هست مرآت جمالی و جلالی از ازل

مظهر اسمای حسن گل‌رخان را دیده‌اند

حبّذا قومی که ایشان جز خدا نشناختند

نی یقین دانسته‌اند و نی گمان را دیده‌اند

حق چو یک دم نیست خاموش از بیان معرفت

در دهان جمله اشیا آن زبان را دیده‌اند

کرده‌اند اهل نظر جان را تماشای حجاب

در چمن با هر که آن سرو روان را دیده‌اند

می‌شناسندش که جز او نیست موجودی دگر

گر به صورت‌های او سرو روان را دیده‌اند

آن جماعت کز مکان و لامکان نگذشته‌اند

همچو کوهی پادشاه لامکان را دیده‌اند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۸تا غمزه شوخ تو بما جنگ برآورد
  2. شمارهٔ ۷۹واجب و ممکن بهم پیوسته اند
  3. شمارهٔ ۸۰چشم نیرنگ باز پی مرود
  4. شمارهٔ ۸۱بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد
  5. شمارهٔ ۸۲خوش حال آن کسانی کز دام تن رهیدند
  6. شمارهٔ ۸۳چشمم از جور یار می گرید
  7. شمارهٔ ۸۴به قامت گلرخان سرو روانند
  8. شمارهٔ ۸۵دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.