پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۷۹

واجب و ممکن بهم پیوسته اند

خار و گل از شاخ واحد رسته اند

نیست بی واجب وجود ممکنات

واجب الذات این چنین پیوسته اند

وهم و پندار و خیال و اعتبار

جمله را از لوح باطن شسته اند

نیست موجودی بجز واجب بدان

اهل عالم از تعین جسته اند

گر بدانند آسمان ها و زمین

از درخت عشق یک گلدسته اند

روح کوهی گشت بیرون تا بدید

جمله یارانش قفس بشکسته اند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۱بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد
  2. شمارهٔ ۸۲خوش حال آن کسانی کز دام تن رهیدند
  3. شمارهٔ ۸۳چشمم از جور یار می گرید
  4. شمارهٔ ۸۴به قامت گلرخان سرو روانند
  5. شمارهٔ ۸۵دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید
  6. شمارهٔ ۸۶ز رویت ماه تابان آفریدند
  7. شمارهٔ ۸۷صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود
  8. شمارهٔ ۸۸هر که را زلف چو زنجیر تو دیوانه کند
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.