پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۷۳

اگر خدا بنماید جمال بی برزخ

بسوز سینه بسوزیم چنگل هر شخ

حدیث دنیی و عقبی بنزد اهل وصال

نگر که هست بسرد فسرده تر از یخ

بجام باده صافی به بین جمال حبیب

ز دست ساقی گلگونعذار سیب زنخ

بجای مردم چشم است یار دردیده

میان ما و صنم کرده او دو صد فرسخ

دلم چو مطبخ طباخ جان بپخت دراو

بغیر پختن سودای او در این مطبخ

هزار شکر که سلطان عاقبت محمود

به میهمانی ما آمد اندر این کو نخ

چو مور لنگ کشیدم بخدمتش دل وجان

بخنده گفت چه حاصلشود ز پای ملخ

چو مؤمنان همه اخوان یکدیگر باشند

خداست مؤمن و با مؤمنان بود اواخ

بزلف خویش ببالا کشد مرا روزی

اگر بچاه ذقن اوفتاد از سروخ

همه بعجز اسیران ما عرفنا کند

اگر چه ساخته اند عارفان هزار نسخ

بید قدرت خود ساخت خم جسم تو را

بسان کوزه فخار ساخت از گل شخ

خدای در گل آدم بچل صبوح سرشت

هزار ناله و افغان و صد هزار آوخ

ز بسکه دیده انسانگریست از غم و درد

ز اشک بر رخش افتاد بیعدد رخ رخ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۵چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود
  2. شمارهٔ ۷۶اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌اند
  3. شمارهٔ ۷۷عارفانی که با خدا باشند
  4. شمارهٔ ۷۸تا غمزه شوخ تو بما جنگ برآورد
  5. شمارهٔ ۷۹واجب و ممکن بهم پیوسته اند
  6. شمارهٔ ۸۰چشم نیرنگ باز پی مرود
  7. شمارهٔ ۸۱بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد
  8. شمارهٔ ۸۲خوش حال آن کسانی کز دام تن رهیدند
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.