پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۷۲

تا نهادم بخاک آن کو رخ

یار بنمود از همه سورخ

وه که در جان هر دل افکاری

مینماید نگار دل جورخ

در شب تار همچو بدر منیر

بنمود از سواد گیسو رخ

روترش کرد یار شیرین لب

چون نمود آن رقیب بد خورخ

عارفان دیده اند واجب را

که نماید ز ممکنات اورخ

در چمن دیدمش صباح چو گل

که گشود آن بت سمن بورخ

زلف و رویش بهم چو دید انسان

داشت بر روی نرگس او رخ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۴شبی بودم چو مه پهلوی خورشید
  2. شمارهٔ ۷۵چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود
  3. شمارهٔ ۷۶اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌اند
  4. شمارهٔ ۷۷عارفانی که با خدا باشند
  5. شمارهٔ ۷۸تا غمزه شوخ تو بما جنگ برآورد
  6. شمارهٔ ۷۹واجب و ممکن بهم پیوسته اند
  7. شمارهٔ ۸۰چشم نیرنگ باز پی مرود
  8. شمارهٔ ۸۱بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.