پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۶۹

تا رود جان بجانب معراج

نیست جز شرع مصطفی منهاج

در ره انبیاء بسر رفتی

دلدل درد دل بود هملاج

عشق در جان و دل علم می زد

که در آندم که جسم بود امشاج

سدره ای بود آدم و ابلیس

هر دو را از بهشت کرد اخراج

چون به طبع هوای شیطا ن رفت

آدم آندم ندید برسرتاج

کرد افشای سر حضرت حق

بر سردار شد سر حلاج

بحر وحدت محیط بر اشیاست

آسمان و زمین کف امواج

بسکه با خود تنید تار خیال

عقل، چون عنکبوت شد نساج

کوهیا میرسی به عالم فوق

گر نمانی به تخت طبع مزاج

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۱برداشتیم از کف ساقی روح راح
  2. شمارهٔ ۷۲تا نهادم بخاک آن کو رخ
  3. شمارهٔ ۷۳اگر خدا بنماید جمال بی برزخ
  4. شمارهٔ ۷۴شبی بودم چو مه پهلوی خورشید
  5. شمارهٔ ۷۵چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود
  6. شمارهٔ ۷۶اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌اند
  7. شمارهٔ ۷۷عارفانی که با خدا باشند
  8. شمارهٔ ۷۸تا غمزه شوخ تو بما جنگ برآورد
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.