پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۶۸

دارم از ترک برسر خود تاج

به فقیری ستانم از شه باج

سلطنت را ببین که در شب و روز

دارم از ماه و آفتاب سراج

شستم از غیر لوح باطل را

دارم ای جان دلی چو تخته عاج

هر چه او خواست آنچنان کردم

نه بطبع خود و برأی مزاج

همه مرغان سبق ز گل گیرند

بلبل و کبک و قمری و دراج

حضرت حق محیط بر اشیاست

دارد این بحربی عدد امواج

کعبه وصل حق دل است ای دوست

ما از این رو شدیم مسیر به حاج

یار دانست درد کوهی را

کرد از این رو به بوسه ایش علاج

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۰ساقی بجام باده گلرنگ در صباح
  2. شمارهٔ ۷۱برداشتیم از کف ساقی روح راح
  3. شمارهٔ ۷۲تا نهادم بخاک آن کو رخ
  4. شمارهٔ ۷۳اگر خدا بنماید جمال بی برزخ
  5. شمارهٔ ۷۴شبی بودم چو مه پهلوی خورشید
  6. شمارهٔ ۷۵چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود
  7. شمارهٔ ۷۶اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌اند
  8. شمارهٔ ۷۷عارفانی که با خدا باشند
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.