پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۶۷

درد جان داریم درمان الغیاث

داد خواهانیم سلطان الغیاث

از تطاول های زلف سرکشت

صبح وصل و شام هجران الغیاث

راند ما را همچو سگ از در بدر

پیش شاه از جور سلطان الغیاث

همچو مور لنگ از جور سپاه

گفت دل پیش سلیمان الغیاث

دوش میگفتی که دادت میدهم

تا نگردی زو پشیمان الغیاث

دل ز حلم نفس شوم بدخصال

گفت نزد جان جانان الغیاث

ذره ها چون سوخت اندر آفتاب

ماه گفت ای مهر تابان الغیاث

پیش زلف و رویت اندر روز و شب

گفت دایم کفر و ایمان الغیاث

آدمی بار امانت بر گرفت

با خدازان گفت انسان الغیاث

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۹تا رود جان بجانب معراج
  2. شمارهٔ ۷۰ساقی بجام باده گلرنگ در صباح
  3. شمارهٔ ۷۱برداشتیم از کف ساقی روح راح
  4. شمارهٔ ۷۲تا نهادم بخاک آن کو رخ
  5. شمارهٔ ۷۳اگر خدا بنماید جمال بی برزخ
  6. شمارهٔ ۷۴شبی بودم چو مه پهلوی خورشید
  7. شمارهٔ ۷۵چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود
  8. شمارهٔ ۷۶اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌اند
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.