پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۶۵

روشنی در چشم ما از روی آن مه پیکر است

چونکه آن زهره جبین خود آفتاب اظهر است

روی خود می بیند او از چشمهای روشنش

روی او در چشم خود دیدم بجانم مظهر است

ما ره اسم و صفات و فعل را دانسته ایم

ذات پاک حق ز درک ما بسی بالاتر است

دل سقیهم ربهم حق گفت جانرا داد می

هر دو عالم از خم وحدت بدان یکساغر است

آنچه موجودند از پیدا و پنهان فی المثل

بر رخ آنمه لقا چون زلف و خال و عنبر است

هست از دریای وحدت قطره ی در بحر غرق

گو مسلمانست ترسا گر جهود و کافر است

یافت انسان در وجود خویش بر و بحر خود

در کتاب حق تعالی خوانده ام خشک و تر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۷درد جان داریم درمان الغیاث
  2. شمارهٔ ۶۸دارم از ترک برسر خود تاج
  3. شمارهٔ ۶۹تا رود جان بجانب معراج
  4. شمارهٔ ۷۰ساقی بجام باده گلرنگ در صباح
  5. شمارهٔ ۷۱برداشتیم از کف ساقی روح راح
  6. شمارهٔ ۷۲تا نهادم بخاک آن کو رخ
  7. شمارهٔ ۷۳اگر خدا بنماید جمال بی برزخ
  8. شمارهٔ ۷۴شبی بودم چو مه پهلوی خورشید
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.