پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۶

جهت مر جسم را باشد نه جان را

مکن محبوس دریای روان را

مرکب کی بود ذات بسیطه

نظر بگشا ببین عین عیان را

به جز هستی واجب ممتنع دان

چو ممکن گفته‌ای هردو جهان را

به حسن خود شود عاشق به هر روی

به چشم او شناس آن دل‌ستان را

به غیر از آب صافی هیچ نشناس

گل سرخ و سفید و ارغوان را

در این بستان چو سر از یاد هو رفت

انا الحق دان نفیر بلبلان را

چو کوهی شد فنا از خود به کلی

نشان گم کرد و دید آن دل‌ستان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸ازگلستان جنان آمد صبا
  2. شمارهٔ ۹شب رفته ایم در سر زلف توچون صبا
  3. شمارهٔ ۱۰سوختم پروانه سان از شمع رخسار شما
  4. شمارهٔ ۱۱چون پریشان است زلف یار ما
  5. شمارهٔ ۱۲از هر که گلبن بینند روی جان را
  6. شمارهٔ ۱۳به یدین او سرشت چون گل ما
  7. شمارهٔ ۱۴ایکه اندر ذات پاکت نیست چونی و چرا
  8. شمارهٔ ۱۵دیده ام آن ماه را در نیم شب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.