پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰

سوختم پروانه سان از شمع رخسار شما

باز گشتم زنده از لعل شکر بار شما

صدهزاران گل شکفت از باغ جانم هر طرف

تا بدیدم در چمن روی چو گلنار شما

آفتاب رویت ای مه کرد از جانم طلوع

ذره ذره هر چه دیدم بود دیدار شما

خود اناالحق گفتی و خود را بدار آویختی

فاش دیدند جمله بغداد اسرار شما

حسن رویت جلوه می کرد و چشمت میخرید

خود فروشی بود دیدم نقد بازار شما

خود الست ربکم گفتی و خود گفتی بلی

واحد القهار شد اثبات گفتار شما

خون چکید از دیده کوهی چو ابر نوبهار

می‌خورد خون جگر از لعل خونخوار شما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲از هر که گلبن بینند روی جان را
  2. شمارهٔ ۱۳به یدین او سرشت چون گل ما
  3. شمارهٔ ۱۴ایکه اندر ذات پاکت نیست چونی و چرا
  4. شمارهٔ ۱۵دیده ام آن ماه را در نیم شب
  5. شمارهٔ ۱۶دوشم از غیب میرسید خطاب
  6. شمارهٔ ۱۷گر من از عشق جگر خوار بنالم چه عجب
  7. شمارهٔ ۱۸دارم از خان وصال یار امید نصیب
  8. شمارهٔ ۱۹هست آن آفتاب ماه نقاب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.