پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۹

شب رفته ایم در سر زلف توچون صبا

زلفت به تاب گفت که درویش مرحبا

چشمش بغمزه گفت چرا دیر آمدی

بکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا

دیدم عیان بدیده او آن جمال را

او بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا

جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کرد

آخر بخنده های شکر بار جان فزا

لب بر لبم نهاد و زبان دردهان من

می خورد و مست از لب خود داد بوسها

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱چون پریشان است زلف یار ما
  2. شمارهٔ ۱۲از هر که گلبن بینند روی جان را
  3. شمارهٔ ۱۳به یدین او سرشت چون گل ما
  4. شمارهٔ ۱۴ایکه اندر ذات پاکت نیست چونی و چرا
  5. شمارهٔ ۱۵دیده ام آن ماه را در نیم شب
  6. شمارهٔ ۱۶دوشم از غیب میرسید خطاب
  7. شمارهٔ ۱۷گر من از عشق جگر خوار بنالم چه عجب
  8. شمارهٔ ۱۸دارم از خان وصال یار امید نصیب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.