پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷

گر من از عشق جگر خوار بنالم چه عجب

یا ز جور و ستم یار بنالم چه عجب

بهوای گل رخسار تو ای سرو بلند

گرچه بلبل بچمن زار بنالم چه عجب

جگرم خون شد و از دیده برویم افتاد

گر بجان از دل بیمار بنالم چه عجب

در خم زلف سیه کار تو چون دربندم

زار چون مرغ شب تار بنالم چه عجب

مینوازی چه نی و میکشی از ناز مرا

وه که از پرده ی پندار بنالم چه عجب

سوختم ز آتش هجران تو ای ماه اگر

بهر یکدیدن دیدار بنالم چه عجب

دید کوهی که خدا گریه و زاری طلبد

گفت گر بر در جبار بنالم چه عجب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹هست آن آفتاب ماه نقاب
  2. شمارهٔ ۲۰دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب
  3. شمارهٔ ۲۱دل چو شستم ز غیر نقش ادب
  4. شمارهٔ ۲۲هستم از لعل تو در آتش و آب
  5. شمارهٔ ۲۳از شمع ماه روی تو پر زیور آفتاب
  6. شمارهٔ ۲۴خوانده ام از عنده ام الکتاب
  7. شمارهٔ ۲۵دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتاب
  8. شمارهٔ ۲۶هر صبا از چرخ آمد آفتاب مه نقاب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.