پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵

دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتاب

تا بدیدم روز و شب درجان وصال آفتاب

پرتوی بخشید جان را آفتاب روی دوست

تا بچشم او بدیدیمش نه بیداری نه خواب

ز آتش و باد سبکرو برگذشتم تا بعرش

در نور دیدم بیکره منزل آب و تراب

عرش اعظم را بروی آب دیدم نور محض

عرش در آب دو چشم ماست مانند حباب

باز دیدم جان اشیا را که هر شب تا بروز

همچو شمعی سوختی در بزم این عالیجناب

در نمی یابد کسی او را بجز او آه آه

کی رسد در حضرت سیمرغ سالک را ذباب

واحد القهار میگوید خدا از روی لطف

غیر او باقی نباشد هیچکس از شیخ و شاب

کوهیا دیدی که در بحر بسیط لایزال

هست عقل و علم و هوش جمله جان‌ها سراب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماست
  2. شمارهٔ ۲۸شام معراجی که زلف یار ماست
  3. شمارهٔ ۲۹دلم آئینه آن دلستان است
  4. شمارهٔ ۳۰ماه رخسار شما خورشید پر انوار ما است
  5. شمارهٔ ۳۱ذات و صفات در نظر عارفان یکی است
  6. شمارهٔ ۳۲رندی و شب روی به دو عالم چکار ماست
  7. شمارهٔ ۳۳دوش در میکده گلبانگ علالا می‌رفت
  8. شمارهٔ ۳۴زلف بر دوش و به شب چون مه تابان می‌رفت
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.