پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴

زلف بر دوش و به شب چون مه تابان می‌رفت

اشکم از دیده چو استاره به عمان می‌رفت

همه ذرات جهان روشن و نورانی شد

گرچه خورشید نظرباز درخشان می‌رفت

آن حقیقت که دگر نیست جزا و موجودی

دیدمش زود که در صورت انسان می‌رفت

مردم چشم همه او است چو انسان العین

عین اعیان شده در دیده اعیان می‌رفت

مگر از هستی خود هیچ ندارد باقی

واجب الذات چو جان در دل امکان می‌رفت

مست و آشفته و جام می صافی بر کف

ساقی جان ز کرم جانب مستان می‌رفت

کوهی سوخته‌دل ذره‌صفت زیر و زبر

پیش خورشید رخش بی‌سر و سامان می‌رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶نیست گر بر سر زلفین توام سود انیست
  2. شمارهٔ ۳۷مه و خورشید روی ما عیان است
  3. شمارهٔ ۳۸به خدا پیش جمله ذرات
  4. شمارهٔ ۳۹لوح محفوظ در جبین شما است
  5. شمارهٔ ۴۰تا چو عکس چشم آن مه روشنی عین ماست
  6. شمارهٔ ۴۱ذات حق از لا و الا برتر است
  7. شمارهٔ ۴۲آن نازنین پسر که دل از ما ربود و رفت
  8. شمارهٔ ۴۳از گل روی تو باغ دل ما خندان است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.