پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸

به خدا پیش جمله ذرات

کرده ام همچو خاک راه حیات

دیده ام در روایت از همه رو

فعل اسماء وذات را بصفات

می نماید بعینه او روشن

ذات خود را به چشم خود ذرات

همه در چرخ سیر خویش بدام

یافتند از شراب حق حالات

هردو عالم بخوان که یک ورق است

دل انسان چو مصحف و آیات

به حدیث رسول و نص کلام

جای او نیست جان موجودات

مصحف وجه لاینام بخوان

دلت ار هست حافظ اوقات

می کند نفی غیر خود همه وقت

تا شود ذات خود بحق اثبات

میکند مرده زنده می بینم

اینکه میروید از جماد نبات

زنده زان شد که ریخت حق به کرم

بر سر خاک مرده آب حیات

بت پرستی آنچه غیر خدا است

وه که نقش هوا استلات و منات

نوک مژگان قلم کن و بنویس

کوهیا چونکه هست چشم دوات

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰تا چو عکس چشم آن مه روشنی عین ماست
  2. شمارهٔ ۴۱ذات حق از لا و الا برتر است
  3. شمارهٔ ۴۲آن نازنین پسر که دل از ما ربود و رفت
  4. شمارهٔ ۴۳از گل روی تو باغ دل ما خندان است
  5. شمارهٔ ۴۴موج دریا نیست دریا عین ما است
  6. شمارهٔ ۴۵بر رخ میان قطره دریا وجود ما است
  7. شمارهٔ ۴۶جمالش را جلال آئینه دار است
  8. شمارهٔ ۴۷تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.