پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰

تا چو عکس چشم آن مه روشنی عین ماست

خط و خال او سواد الوجه فی الدارین ماست

و هو معکم گفت ایدل چشم جان را برگشای

تا نپنداری که آن جان جهان از ما جداست

جمله ذرات انا الحق گوی چون منصور دان

در زمین و آسمان پیوسته این صوت و صداست

هر دو عالم سایه سر سرفراز من است

چند چون قمری توان گفتن که کوکو در کجاست

اعتبارات و تعینها حجاب راه نیست

هست این‌ها نیستی پیوسته هستی خداست

کل شی هالک الا وجهه دانی که چیست

یعنی جز هستی ذات پاک او دیگر فناست

آدمی دید است گر تو آدمی روشن ببین

آن حقیقت را که می‌جویند نور دیده‌هاست

حق الست و ربکم گفت و بلی گفتیم ما

زان بلی جان‌های مشتاقان او اندر بلاست

شیئی لله دارم از خورشید روی او چو ماه

وقت انعام است کوهی زانکه شاهم پیشواست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲آن نازنین پسر که دل از ما ربود و رفت
  2. شمارهٔ ۴۳از گل روی تو باغ دل ما خندان است
  3. شمارهٔ ۴۴موج دریا نیست دریا عین ما است
  4. شمارهٔ ۴۵بر رخ میان قطره دریا وجود ما است
  5. شمارهٔ ۴۶جمالش را جلال آئینه دار است
  6. شمارهٔ ۴۷تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت
  7. شمارهٔ ۴۸ما بدانیم که خوبی چو تو در عالم نیست
  8. شمارهٔ ۴۹کون جامع جسم و جان آدم است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.