پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵

بر رخ میان قطره دریا وجود ما است

فرقی مکن که قطره ز دریا کجا جدا است

هستی یکی است هر چه جز او نیستی بود

زانرو که اعتبار تعین همه بپا است

آن مه لقا چو مردم چشم است دیده را

مانند آفتاب که او عین ذره ها است

ذات و صفات نقطه واحد بود بدان

وان نقطه هم ز سرعت خود دایره نماست

عرش خدا دل است از آن منقلب بود

آنجا بدانکه رمز علی العرش استوا است

ز انرو که انفکار سران جمال را

جسمت که ظلمت آمد و جان تو در صفا است

چون باطل است ظاهر کوهی ز روی صدق

از هر چه دید اول و آخر همه خدا است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت
  2. شمارهٔ ۴۸ما بدانیم که خوبی چو تو در عالم نیست
  3. شمارهٔ ۴۹کون جامع جسم و جان آدم است
  4. شمارهٔ ۵۰جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
  5. شمارهٔ ۵۱زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
  6. شمارهٔ ۵۲هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
  7. شمارهٔ ۵۳آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
  8. شمارهٔ ۵۴دست عشق آمد گریبانم گرفت
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.