پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴

دست عشق آمد گریبانم گرفت

دست دیگر رشته جانم گرفت

کش کشانم برد تا درگاه خویش

در دلم بنشست و ایمانم گرفت

آفتاب روی لاشرقی او

شرق و غرب و طاق و ایوانم گرفت

اول و آخر ندیدم غیر او

ظاهر و باطن چو یکسانم گرفت

نیم شب از آفت ریب المنون

در خم زلف پریشانم گرفت

از طفیل من دو عالم آفرید

نوع دیگر خواند وانسانم گرفت

دانه خال رخ خود را نمود

وز بهشت عدن آسانم گرفت

گشتم از ایمن چو تو در کار چرخ

در پناه خود چو سلطانم گرفت

باز کوهی چشم مست آن غزال

همچو آهو در بیابانم گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوست
  2. شمارهٔ ۵۷دوش در میخانه ما رفتیم مست و می پرست
  3. شمارهٔ ۵۸دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
  4. شمارهٔ ۵۹جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشت
  5. شمارهٔ ۶۰مائیم بر صفات و صفات تو عین ما است
  6. شمارهٔ ۶۱آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
  7. شمارهٔ ۶۲عکس لعل لبت ای دوست چو در جان من است
  8. شمارهٔ ۶۳میان ما و او ره در میان است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.