پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۵۶

دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوست

ذره سرگشته را خورشید تابان آرزوست

تا نسیم آن گل رو یافتم از باد صبح

بلبل روح مرا صحن گلستان آرزوست

باغ حسن گلرخان خرم ز جوی چشم ما است

لعل سیراب بتان را چشم گریان آرزوست

از لب جان بخش ساقی جرعه ای میبایدم

تشنه لب مردیم جانرا آب حیوان آرزوست

تا به بیند ذات و اسماء صفات خویش را

حضرت بیمثل را مرآت انسان آرزوست

تا به بینم صورت جانرا بچشم دل عیان

زان سهی بالا مرا قدی خرامان آرزوست

در هوای دیدن لعل لب یاقوت رنگ

کوهی دیوانه دل را کندن کان آرزوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
  2. شمارهٔ ۵۹جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشت
  3. شمارهٔ ۶۰مائیم بر صفات و صفات تو عین ما است
  4. شمارهٔ ۶۱آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
  5. شمارهٔ ۶۲عکس لعل لبت ای دوست چو در جان من است
  6. شمارهٔ ۶۳میان ما و او ره در میان است
  7. شمارهٔ ۶۴سواد اعظم آن خال سیاه است
  8. شمارهٔ ۶۵روشنی در چشم ما از روی آن مه پیکر است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.