پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۵۸

دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست

یار دانست که این عاشق دیرینه اوست

در برویم بگشاد و برخویشم بنشاند

با گدا پادشه هر دو جهان روی بر اوست

ساغر می ز لب لعل مرا گفت بگیر

نه از آن باده که در خم و صراحی و سبوست

عکس رخساره او در قدحی می‌دیدم

روشنم شد که می لعل و بت شاهد اوست

ما که قشریم در این باغ تویی لب لباب

پوست از مغز برون آمده و مغز از پوست

ذات اسماء و صفات تو به تحقیق یکی است

چه درخت است که پر سیب و انارست و کدوست

کوهیا شعر تو اسرا ازل کرد بیان

تا نگویند حریفان که چرا بیهده‌گوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰مائیم بر صفات و صفات تو عین ما است
  2. شمارهٔ ۶۱آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
  3. شمارهٔ ۶۲عکس لعل لبت ای دوست چو در جان من است
  4. شمارهٔ ۶۳میان ما و او ره در میان است
  5. شمارهٔ ۶۴سواد اعظم آن خال سیاه است
  6. شمارهٔ ۶۵روشنی در چشم ما از روی آن مه پیکر است
  7. شمارهٔ ۶۶ذات حق روشن است در آیات
  8. شمارهٔ ۶۷درد جان داریم درمان الغیاث
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.