پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱

آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست

خود ذات ساز چیست که او را ظهیر نیست

ازلامکان ز غیب هویت نمود رو

آن حضرتی که غیروی اندر ضمیر نیست

کی نور مستطیل کشیدی بشرق و غرب

چون آفتاب روشن اگر مستنیر نیست

کی می وزید باد صبا صبح مشکبار

گر بوی زلف یار بمشک و عبیر نیست

دانسته ایم اسم صفاتش که عین ما است

لیکن ز کنه ذات کبیر و صغیر نیست

طفل ره است نزد جوانان پاکباز

پیری که ساده دل ز ازل همچو پیر نیست

تا نقش عقل و علم نشوئی ز لوح دل

کوهی تو را ز باده صافی گزیر نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳میان ما و او ره در میان است
  2. شمارهٔ ۶۴سواد اعظم آن خال سیاه است
  3. شمارهٔ ۶۵روشنی در چشم ما از روی آن مه پیکر است
  4. شمارهٔ ۶۶ذات حق روشن است در آیات
  5. شمارهٔ ۶۷درد جان داریم درمان الغیاث
  6. شمارهٔ ۶۸دارم از ترک برسر خود تاج
  7. شمارهٔ ۶۹تا رود جان بجانب معراج
  8. شمارهٔ ۷۰ساقی بجام باده گلرنگ در صباح
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.