پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۵۵

دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت

جان ز فیض روی آن مه روی پروردن گرفت

آفتاب لایزالی برد پی در شرق و غرب

دل که در آغوش جان این ماه پروردن گرفت

بسکه در خودعاشق است آن آفتاب مه لقا

بوسه از لعل لب و رخسار او چیدن گرفت

از میان برخواستم تا آمدم اندر کنار

شب دلم با او یکی شد ترک ما و من گرفت

جان درآمد در خم زلفش بعیاری شبی

دل دلیری کرد در شب ترک ترسیدن گرفت

تا بدیدم خنده لعل لب یاقوت رنگ

جن برای قوت روح از دیده خونخوردن گرفت

سوختم در پیش شمع روی او پروانه وار

کز دم ما آتش اندر جان مرد و زن گرفت

از فغان و آه ما دوشینه در صحن چمن

مرغ شبخوان از درخت خویش نالیدن گرفت

یوسف روحم که در زندان جسم افتاده بود

شد بتخت مصر دل خوش ترک چاه تن گرفت

چون نسیم آنگل رو یافتم در بوستان

بلبل روحم روان در باغ پریدن گرفت

کوهیا پرواز کن بر آسمان چون آفتاب

تا نگویندت که او در خاکدان مسکن گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷دوش در میخانه ما رفتیم مست و می پرست
  2. شمارهٔ ۵۸دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
  3. شمارهٔ ۵۹جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشت
  4. شمارهٔ ۶۰مائیم بر صفات و صفات تو عین ما است
  5. شمارهٔ ۶۱آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
  6. شمارهٔ ۶۲عکس لعل لبت ای دوست چو در جان من است
  7. شمارهٔ ۶۳میان ما و او ره در میان است
  8. شمارهٔ ۶۴سواد اعظم آن خال سیاه است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.